سـخـن

نمود اخلاق پهلوانی در شاهنامه فردوسی

 

  

 

 

 

نمود اخلاق پهلوانی در شاهنامه فردوسی

 

سیروس اویسی

دبیر زبان و ادبیات فارسی

 

 

مقدمه

شاهنامه­ی فردوسی علاوه بر اینکه یک اثر کم نظیر ادبی است، اثری است سرشار از حکمت و اخلاق. اهمیت شاهنامه تنها به خاطر زنده کردن سرگذشت شاهان ایران باستان،  داستان­ها و افسانه­ها نیست، بلکه وجه دیگر اهمیت آن مضامین اخلاقی مطرح شده در آن است.

فردوسی اندرزهای بزرگمهر و دیگر سخنان اخلاقی را در غایت فصاحت و بلاغت به شعر بازگفته است1.

اصولاً در یک حماسه­ی کامل، علاوه بر توصیف پهلوانی­ها و میدان­های جنگ، عقاید و آرای اخلاقی، آداب و رسوم و مظاهر فرهنگ و تمدن یک ملت نیز منعکس است2.

در شاهنامه به عنوان یک اثر حماسی کامل، نکات اخلاقی فراوانی به چشم می­خورد که   حکیم فرزانه­ی توس، آن­­­ها را در لابلای داستان­ها و گاه در مقدمه­ی داستان­ها از زبان خود و یا از زبان دیگر پهلوانان بیان داشته است.

در این جستار اخلاق پهلوانی در شاهنامه مورد بررسی قرار گرفته است. برای این منظور جلد دوم شاهنامه (از پادشاهی نوذر تا داستان سهراب) بیت به بیت مورد کنکاش قرار گرفته و ابیاتی که اخلاق پهلوانی در آن­ها نمود داشته استخراج و تجزیه و تحلیل شده­است.مبنای کار شاهنامه فردوسی به کوشش دکتر حمیدیان بوده که به همت موسسه نشر قطره به چاپ رسیده­است. شماره­ی ابیات و صفحه نیز طبق همین نسخه است*.

 

 

 

 

 

 

 

1ـ احترام به رسومات گذشتگان


 

چو او رسم­های پدر در نوشت              ابا موبدان و ردان تیز گشت

همی مردمی نزد او خوار شد               دلش برده گنج و دینار شد3

نوذر پس از رسیدن به پادشاهی رسم­هایی را که منوچهر، پدرش، نهاده بود بر هم زده و با پهلوانان و موبدان از ذر ناسازگاری وارد می­شود واسیر گنج و ثروت می­شود تا اینکه:

ز بیــداری نــوذر تاجـــــــور        که بر خیره گم کرد راه پــدر

جهان گشت ویران ز کردار اوی غنوده شد آن بخت بیدار اوی4

استاد فرزانه­ی توس در ابتدای پادشاهی کاووس، از آنجاکه کاووس رسم­های پدرش کیقباد را در نوشته است، عاقبت نافرجامی را برای او پیش بینی می­کند:

پدر چون به فرزند ماند جهان     کند آشــکارا بــر او بر نــهان

گر او بفکند فــــر و نام پدر                    تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

کرا گـم شود راه آمــــوزگار                   سزد گر جــفا بیند از روزگـــار

چنین است رسم سرای کهن               سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

 

2ـ پرهیز از عهدشکنی

سام در پاسخ به بزرگان ایران که از وی می­خواهند تا خود به جای نوذر امور را به دست گیرد و بر مسند شاهی نشیند، آنان را از پیمان شکنی برحذر می­دارد:

شما بر گذشته پشیمان شوید             به نوی ز سر باز پیمان شوید

گر آمرزش کردگار سپهر                      نیابید و از نوذر شاه مهر

بدین گیتی اندر بود خشم شاه             به برگشتن آتش بود جایگاه

تاآنجاکــــه:

بزرگان زکرده پشیمان شدند                یکایک ز سر باز پیمان شدند6

 

3ـ بازداشتن دیگران از کارهای ناپسند

زوطهماسب پس از رسیدن به پادشاهی، علاوه بر اینکه، جنگ و به اسارت گرفتن را شایسته نمی­داند، سپاهیان خود را از ارتکاب به بدی­ها باز می­دارد:

کهن بود بر سال هشتاد مرد                به داد و به خوبی جهان تازه کرد

سپه را زکار بدی باز داشت                  که با پاک یزدان یکی راز داشت

گرفتن نیارست و بستن کسی              وزان پس ندیدند کشتن بسی7

 

4ـ دوری از تن پروری

افراسیاب به ایران لشکر کشیده و بزرگان در پی چاره نزد زال می­روند، زال پس از یادآوری جنگاوری­های خود و ترس از پیری و فرارسیدن آن، به بزرگان وعده می­دهد که پسرش رستم را که:

کنون گشت رستم چو سرو سهی         بزیبد بر او بر کلاه مهی8

به جنگ با افراسیاب بفرستد و موضوع را با رستم در میان می­نهد؛

به رستم چنین گفت کای پیلتن             به بالا سرت برتر از انجمن

یکی کار پیش است و رنجی دراز           کزو بگسلد خواب آرام و ناز

تو را نوز پورا گه رزم رزم نیست   چه سازم که هنگامه بزم نیست

هنوز از لبت شیر بوید همی                  دلت ناز و شادی بجوید همی

چگونه فرستم به دشت نبرد                 تو را پیش ترکان پر کین و درد

چه گویی، چه سازی، چه پاسخ دهی    که جفت تو بادا مهی و بهی

رستم در پاسخ پدر چنین می­گوید:

چنین گفت رستم به دستان سام          که من نیستم مرد آرام و جام

چنین یال و این چنگ­های دراز   نه والا بود پروریدن به ناز10

و این چنین تن­پروری را نکوهش می­کند.

  

5ـ قدر شناسی

کیقباد به پاس خدمتی که رستم به  او و کشورش کرده است؛

ز زاولستان تا به دریای سند                 نوشتیم عهدی تو را بر پرند

سر تخت با افســـر نیمروز                   بدار و همی باش گیتی فروز11

همین گونه زال را نیز بی نصیب نگذاشته و:

از آن پس چنین گفت فرخ قباد که بی زال تخت بزرگی مباد

به یک موی دستان نیرزد جهان             که اوماندمان یادگار از مهان

یکی جامه­ی شهریاری به زر                ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر

نهادند مهد از بر پنج پیل                      ز پیروزه رخشان به کردار نیل

بگسترد زربفت بر مهد بر                     یکی گنج کش کس ندانست مر

فرستاد نزدیک دستان سام                 که خلعت مرا زین فزون بود کام

اگر باشدم زندگانی دراز                      تو را دارم اندر جهان بی­نیاز12

این قدر شناسی کیقباد تنها به رستم و زال محدود نمی­شود بلکه؛

همان قارن نیو و کشواد را                   چو برزین و خراد و پولاد را

برافکند خلعت چنانچون سزید   کسی را که خلعت سزاوار دید

درم داد  و دینار و تیغ و سپر                 کرا در خور آمد کلاه و کمر

 

6ـ توصیه به راستی

در زمان پادشاهی کیقباد پس از اینکه رستم تورانیان را شکست می­دهد، کیقباد پیمان تازه­ای می­نویسد و آن سوی رود را به پشنگ وامی­گذارد، ولی رستم با این کار او مخالف است و:

بدو گفت رستم کای شهریار                مجو آشتی از در کارزار

نبد پیشتر اشتی را نشان                   بدین روز گرز من آوردشان14

اما کیقباد در پاسخ رستم چنین می­گوید:

چنین گفت با نامور کیقباد                    که چیزی ندیدم نکوتر زداد

سزد گر هر آن کس که دارد خرد           به کژی و ناراستی ننگرد15

و یا در جای دیگر به بزرگان سپاه خود چنین می­گوید

چنین گفت با نامور مهتران                   که گیتی مرا از کران تا کران

اگر پشه با پیل کین آورد                     همه رخنه در داد و دین آورد

نخواهم به گیتی جز از راستی که خشم خدا آورد کاستی16

 

7ـ رای زنی و مشورت

افراسیاب پس از آگاهی یافتن از مرگ سام، شبانه پیکی نزد پشنگگمی­فرستد و در نامه­ای که برای پشنگ فرستاده است، اینگونه بیان می­کند که:

دگر سام رفت از در شهریار                  همانا نیاید بدین کارزار

ستودان همی­سازدش زال زر               ندارد همی جنگ را پای و پر

مرا بیم ازو بد به ایران زمین                  چو او شد، ز ایران بجوییم کین

همانا شماساس در نیمروز                  نشسته است با تاج گیتی فروز

به هر کار هنگام جستن نکوست           زدن رای با مرد هشیار ودوست17

همانگونه که از ابیات بالا برمی­آید افراسیاب فرصت را غنیمت شمرده و برای لشکرکشی به ایران با پشنگ به رای زنی می­پردازد.

 

8ـ اطاعت و فرمانبرداری

پس از اینکه تصمیم کاووس برای رفتن به مازندران قطعی می­شود و نصایح زال پیر موثر نمی­افتد، زال در نهایت خطاب به کاووس می­گوید:

بدو گفت شاهی و ما بنده­ایم               به دلسوزگی با تو گوینده­ایم

اگر داد فرمان دهی گر ستم                به رای تو باید زدن گام و دم

از اندیشه دل را بپرداختم                    سخن آنچه دانستم انداختم

نه مرگ از تن خویش بتوان سپوخت        نه چشم جهان کس به سوزن بدوخت

نکته­ی دیگری که در سخنان زال به کاووس آشکار است، اعتقاد او به قضا و قدر است. در جای دیگر هنگامی که پیک کاووس به زاولستان می­رسد و خبر اسارت کاووس و دیگر پهلوانان را به زال و رستم می­دهد، رستم از دستور زال اطاعت کرده و

چنین گفت رستم به فرخ پدر               که من بسته دارم به فرمان کمر

ولیکن به دوزخ چمیدن به پای   بزرگان پیشین ندیدند رای

همان از تن خویش نابوده سیر              نیاید کسی پیش درنده شیر

کنون من کمر بسته و رفته گیر نخواهم جز از دادگر دستگیر

تن و جان فدای سپهبد کنم                 طلسم دل جادوان بشکنم19

در این ابیات رستم ضمن بیان انقیاد و فرمانبرداری خود، به نوعی ازز توکل خود به خدا و یاری خواستن از او نیز سخن گفته است: "نخواهم جز از دادگر دستگیر" و همین گونه هنگامی که رستم برای جنگ با دیو سپید روانهد می­شود از توکل خود سخن به میان می­آورد:

و گر یار باشد خداوند هور                    دهد مر مرا اختر نیک زور

همان بوم و بربازیابید و تخت                 به بار آید آن خسروانی درخت20

 

9ـ وفای به عهد

پس از راهنمایی­ها و کمک­هایی که اولاد، در کشتن دیو سپید و جنگ مازندران به رستم می­کند، رستم موفق می­شود دیو سپید را بیابد و او را بکشد و نیز شاه مازندران را شکست دهد، رستم به پاس و پاداش این راهنمایی­ها، به عهد خود وفا کرده و:

تهمتن چنین گفت با شهریار                 که هر گونه­ای مردم آید به کار

مرا این هنرها زاولاد خاست                 که بر هر سویی راه بنمود راست

به مازندران دارد اکنون امید                  چنین دادمش راستی را نوید

کنون خلعت شاه باید نخست               یکی عهد و مهری براو بر درست

که تا زنده باشد به مازندران                 پرستش کنندش همه مهتران

چو بشنید گفتار خسرو پرست به بر زد جهاندار بیدار دست

ز مازندرا مهتران را بخواند                     ز اولاد چندی سخن­ها براند

سپرد آن زمان تخت شاهی بدوی          وز آنجا سوی پارس بنهاد روی21

 

10ـ پاکدامنی

رستم در پی یافتن رخش به سمنگان می­رسد، شاه سمنگان خوشحال به استقبال او  می­شتابد و او را امیدوار می­سازد که رخش را برای او خواهد یافت، مجلس بزمی برای رستم ترتیب می­دهد و رستم:

چو شد مست و هنگام خواب آمدش      همی از نشستن شتاب آمدش

سزاوار او جای آرام و خواب                  بیاراست و بنهاد مشک و گلاب22

اما چون پاسی از شب می­گذرد،

سخن گفتن آمد نهفته به راز                در خوابگه نرم کردند باز

یکی بنده شمعی معنبر به دست          خرامان بیامد به بالین مست

پس پرده اندر یکی ماه روی                 چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی

دو ابرو کمان و دو گیسو کمند   به بالا به کردار سرو بلند23

رستم با د یدن او خیره می­ماند و نام خدا را بر زبان می­راند، و سپس

بپرسید زو گفت نام تو چیست  چه جویی شب تیره کام تو چیست

چنین داد پاسخ که تهمینه­ام    تو گویی که از غم به دو نیمه­ام24

دخت شاه سمنگان  در پی احساس نیازی شدید به خوابگاه رستم آمده و خطاب به رستم می­گوید:

تو را ام کنون گر بخواهی مرا                 نبیند جز این مرغ و ماهی مرا

یکی آنکه بر تو چنین گشته­ام   خرد را ز بهر هوا کشته­ام

ودیگر که از تو مگر کردگار                    نشاند یکی پورم اندر کنار25

اما رستم، قهرمان آرمانی فردوسی، دامان خود را به گناه نمی­آلاید و به همین خاطر،

بفرمود تا موبدی پرهنر                        بیاید بخواهد ورا از پدر

چو بشنید شاه این سخن، شاد شد      به سان یکی سرو آزاد شد

بدان پهلوان داد آن دخت خویش            بدان سان که بودست آیین و کیش26

همانگونه که در ابیات بالا آمد، رستم موبدی می­خواهد تا تهمینه را به عقد او درآورد و بدین سان دامامن خود را از گناه دور می­دارد و مانع از آن می­شود که گردی بر او بنشیند.

 

11ـ زنهار دادن

در نبردی که در پای دژسپید بین هجیر و سهراب درمی­گیرد، هجیر نیزه­ای بر کمر سهراب می­زند اما " نیامد سنان اندر او جایگیر"، سهراب نیزه را گرفته و با ته نیزه ضربه­ای بر کمر هجیر می­زند، سپس

ز زین بر گرفتش به کردار باد     نیامد همی زو به دلش ایچ یاد

زاسپ اندر آمد نشست از برش            همی­خواست از تن بریدن سرش

بپیچید و برگشت بر دست راست           غمی شد ز سهراب و زنهار خواست

رها کرد زو چنگ و زنهار داد                  چو خشنود شد پند بسیار داد27

گویا برگشتن بر دست راست رسمی بوده که  بدین سان هجیر نیروهای نیک نهانی را به یاری فرا می­خواند و آرزو می­کند که بتواند از چنگ سهراب برهد، خواست او برآورده می­شود و سهراب که تنها می­خواسته است زور و چیرگی­ اش را به نمایش بگذارد، او را زنهار می­دهد.

 

12ـ کینه در دل نداشتن

 در پی حمله­ی سهراب به ایران کاووس، گیو را به زاولستان می­فرستد تا رستم را آگاه کند و به ایران بیاورد،

به رستم رساند از این آگهی                که با بیم شد تخت شاهنشهی

گو پیلتن بدین رزمگاه              بخواند که اوی است پشت سپاه28

و به گیو سفارش می­کند که در رفتن تعلل نکند وزود باز گردد،

بباید که نزدیک رستم شوی                 به زابل نمانی و گر نغنوی

اگر شب رسی روز را بازگرد                 بگویش که تنگ اندآمد نبرد29

گیو بی هیچ آرام و خواب خود را به زاولستان می­رساند اما رستم در آمدن تعلل می­کند و چهار روز کار را به تأخیر می­اندازد، در نهایت به سوی کاووس به راه می­افتند، اما چون به درگاه کاووس می­رسند،

چو رفتند و بردند پیشش نماز               برآشفت و پاسخ نداد ایچ باز

یکی بانگ بر زد به گیو از نخست            پس آنگاه شرم از دو دیده بشست

که رستم که باشد که فرمان من           کند پست و پیچد ز پیمان من30

آنگاه به گیو دستور می­دهد که رستم را:

بگیر و ببر زنده بر دار کن                      وز او نیز با من مگردان سخن

اما گیو از این فرمان کاووس ناراحت شده و از کار سر باز می­زند و این بار کاووس،

بفرمود پس توس را شهریار                  که رو هر دو را زنده بر دار کن

رستم از این رفتار کاووس برمی­آشوبد و خطاب به کاووس می­گوید:

همه کارت از یکدگر بدتر است   تو را شهریاری نه اندر خور است31

و پس از آن از دربار خارج می­شود.

به در شد به خشم اندر آمد به رخش                 منم گفت شیراوژن و تاج بخش

چو خشم آورم شاه کاووس کیست                    چرا دست یازد به من توس کیست32

و خطاب به دیگر پهلوانان می­گوید:

به ایران گر ایدون که سهراب گرد                       بیاید نماند بزرگ و نه خرد

شما هر کسی  چاره جان کنید                        خرد را بدین کار پیچان کنید

به ایران نبینید از این پس مرا                            شما را زمین پر کرکس مرا

اما با این همه،  این قهرمان بزرگ شاهنامه پس از آنکه گودرز نزد او می­رود  با دلی پاک و عاری از کینه، بر سر مهر می­آید و گرازان و پویان راهی دربار کاووس می­شود و به کاووس می­گوید: ما همه کهتر توایم و فرمان تو راست،

کنون آمدم تا چه فرمان دهی               روانت ز دانش مبادا تهی34

 

13ـ از خود گذشتگی

هجیر با اینکه سهراب به او هشدار می­دهد که از دروغ بپرهیزد و برای نجات خود فقط از در راستی وارد شود، امابرای نجات ایران در نشان دادن رستم به سهراب به دروغ متوسل می­شود و بر این باور است که اگر رستم را به سهراب نشان بدهد؛

ز لشکر کند جنگ ز انجمن                   برانگیزد این باره پیلتن

بر این زور و این کتف و این یال اوی         شود کشته رستم به چنگال اوی

از ایران نیاید کسی کینه خواه   بگیرد سر تخت کاووس شاه

چنین گفت موبد که مردن به نام            به از زنده دشمن بدو شادکام

اگر من شوم کشته بر دست اوی          نگردد سیه، روز چون آب جوی35

و این گونه هر بار که سهراب به خیمه رستم اشاره می­کند و از هجیر می­خواهد که نام آن پهلوان را بگوید، هجیر در پاسخش می­گوید: نامش ندارم به ویر.

 

14ـ اعتقاد به قضا و قدر

رستم زال همه­ی نیرو، توان و زور بازوی خود را از خدا می­داندو به یاری و خواست او بر هر قدرتی چیره می­شود، مثلاً در خوان سوم پس از کشتن اژدها

به آب اندر آمد سر وتن بشست            جهان جز به زور جهانبان نجست

به یزدان چنین گفت کای دادگر تو دادی مرا دانش و زور و فر. . .36

در داستان سهراب، رستم پس از پایان روز اول جنگ اینگونه بر زبان می­راند:

بکوشم ندانم که پیروز کیست   ببینم که تا رای یزدان به چیست

کز اویست پیروزی و فر و زور                 هم او آفریینده ماه و هور37

سهراب نیز در روز دوم نبرد این سخنان را بر زبان می­آورد:

بکوشیم و فرجام کار آن بود                  که فرمان و رای جهانبان بود38

حکیم فرزانه توس، بحث قضا و قدر را، به خصوص درباره مرگ، اینگونه با بیانی شیوا از زبان رستم و سهراب مطرح کرده است. همچنین هنگامی که کاووس رستم را می­خواند و مورد عتاب قرار می­دهد، رستم نیز با خشم بر کاووس پرخاش می­کند و می­گوید:

زمین بنده و رخش گاه من است           نگین گرز و مغفر کلاه من است

مرا زور و پیروزی از داور است                نه از پادشاه و نه از لشکر است39

و چون رستم، فرزند خود را ناشناخته می­کشد و پس از کشته شدن او را می­شناسد و می­خواهد خود را بکشد، گودرز به او می­گوید:

تو بر خویشتن گر کنی صد گزند             چه آسانی آید بدان ارجمند

و گر ماند او را به گیتی زمان                           بماند تو بی رنج با او بمان

و گر زین جهان این جوان رفتنی است                 به گیتی نگه کن که جاوید کیست

شکاریم یکسر همه پیش مرگ              سری زیر تاج و سری زیر ترگ40



* ـ عدد سمت راست نمایانگر شماره بیت و عدد سمت چپ نمایانگر شماره صفحه است. مثلاً 140/71 نشان دهنده­ بیت شماره 140 صفحه 71 است

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت   توسط سیروس اویسی  |