. . . : ؟
. . .
و شاید، فرصتی دیگر . . . !؟
. . .
و شاید، فرصتی دیگر . . . !؟
سابقه "جشن سوری" ، همچون نوروز و دیگر جشنهای کهن ایرانی ، به هزاره های گم شده در تاریخ برمی گردد.
اینکه در اوستا و حتی وداها اشاره ای به جشن سوری نشده،[مهرداد بهار، پژوهشی در اساطیر ایران، ص ۴۹۵] گواهی است که نشان می دهد این جشن ، آیینی زرتشتی و حتی آریایی نیست.به نظر مرحوم بهار این جشن، گویا نوعی جادوی گرم کردن و تقویت نیروی خورشید بوده. کلمه "سوری" نیز به معنی"سرخ" است و ربطی به جشن و سور ندارد.[بهار، از اسطوره تا تاریخ،ص ۳۰۵]
این واژه در زبانهای عربی و عبری با گویشی یکسان به کار رفته است و در آیات تورات، انجیل و قرآن نیز با همین لفظ آمده و منشأ تفسیرهای مختلفی شده است.
در زبان انگلیسی الفاظی چون ,Spirit Ghost و Soul برای روح استفاده میشود که هر یک مفهوم نزدیک به دیگری ولی در عین حال متفاوتی را القا میکند.(1)
برای جلوگیری از خلط در مفاهیم، بهتر آن است که مطالعه پدیده روح در هر نظام، با تعابیر خاص همان نظام فکری مورد بررسی قرارگیرد. هدف اصلی این نوشتار، ارایه تصویری روشن از مفهوم، مصداق و تقسیمبندی روح در آینه وحی است.
مطابق باور متصوفه و در حوزه ادبیات عرفانی مکاشفه بر خلاف رؤیای صادقه که در خواب رخ میدهد، در بیداری و سکوت و در حالت ترک اسباب حادث میشود. بر این اساس مکاشفه یکی از مصطلحات عرفانی است که با واژگانی چون الهام، خاطر، واقعه، یقین، شهود، عیان، ذوق، کرامت، شرب، ریّ، سر، روح، دل، نفس و... در یک محور قرار میگیرند.
نظریهپردازان و شاعران در بارة هریک از این دو نظریه و تأیید یا رد آن بسیار سخن گفتهاند. تفاوت ساختار ذهنی افراد انسانی، طبعاً دریافتهای ذهنی و نیز واکنشهای ذهنی متفاوت را در برابر یک تجربة واحد، در پی دارد. یعنی، هر شاعر، گاه در حال و هوا یا لحظاتی خاص، احساس میکند پیامهایی را به گونهای کم و بیش مبهم، از جایی (بیرون یا درون خویش)، دریافت میکند، بیآنکه بداند خاستگاه این پیامها کجاست. این پیامهای تازه و نامشخص، گاه، با انباشتههای ذهنی پیشین شاعر در میآمیزد و این آمیزش به گونهای است که اغلب جدا سازی بخشهایی از آن، با عنوان «الهامهای غیبی» یا «انباشتههای ذهنی»، ناممکن مینماید.
بررسی یا تحلیل این روند پیچیده ذهنی که همواره محل نزاع بسیاری از شاعران و نظریهپردازان هنری بوده، موضوع بحث این گفتار است.
در اين مقاله، پرفسور آنه ماري شيمل مى كوشد تا نشان دهد كه رقص صوفيانه (سماع) هرچند از سوى بسيارى از اهل ظاهر عملى شيطانى و غيراخلاقى دانسته شده، اما نزد برخى طريقه هاى اصيل صوفيه همچون طريقه مولويه و برخى مشايخ اين قوم همچون ابوسعيد ابوالخير ومولاناجلال الدين محمد بلخى وسيله اى براى وصال عرفانى، شهود خداوند و شور عرفانى تلقى شده است و يكسره از اميال وتمنيات جسمانى عارى است.
پرفسور آنه ماري شيمل
در خلال دهه هاى اخير، گاهى نوشته هايى در روزنامه هاى آمريكا درباره آموزش «رقص صوفيانه » مى خوانيم و «رقص صوفيانه» به شيوه اى مرسوم براى پرورش نفس بدل شده است. اما، رقص در اسلام قبيح شمرده شده است؛ چرا كه به طور كلى رقص در تاريخ اديان با وجد و حال در ارتباط است و انسان را از حالت عادى خود خارج مى كند و مى توان گفت: او را بر گرد يك محور خاص به چرخش وامى دارد. بى گمان در دوره هاى ميانى اسلامى ضيافتهاى مسلمانان متمكن، اغلب باموسيقى و رقص به پايان مى رسيد. ليكن در بستر دين رقص، كه اساساً يك پى ـ پديدار موسيقى ونغمه خوش آهنگ است، با خصيصه شريعت محور اسلام در تعارض قرار مى گيرد. زيرا ممكن است فرد را از راهى كه خداوند مقررداشته ـ شريعت ـ به بيراهه كشد. از اين رو، اسلام هنجارين به مخالفت با رقص برخاسته است و مطابق قرآن (فاطر، آيه ۸) با كف زدن و امورى از اين دست نيز مخالف است. طى چندين قرن، مقالات و رسالاتى عليه مسأله رقص به علت وجود تأثيرات شيطانى آن نگاشته شده است.
بدين جهت خنياگران و رقاصان حق شهادت دادن در دادگاه را نداشتند. به عنوان نمونه، مى توان از رساله اى منسوب به ابن تيميه در مورد رقص و سماع يادكرد. او اين دو مقوله را به اندازه تبعيت از مغولها، براى مؤمنان خطرناك و زيانبار مى شمارد (بعدها يك پژوهشگر تأثير يا ردپاى رقص شمنانه را در رقص صوفيانه مشاهده نمود).
حتى كسانى را كه رقص را ويژگى اصلى تصوف مى شمارند و خود را به اين جريان منسوب مى دارند، موردنكوهش قرار داده اند، چرا كه هدف آنها بزرگنمايى چنين تجربيات خلسه آورى بوده است. ايشان در اين مورد با هجويرى (قرن پنجم قمرى/ يازدهم ميلادى) موافق اند. وى در كشف المحجوب بيان مى دارد: «طايفه اى ديدم از عوام كه مى پنداشتند مذهب تصوف خود هيچ نيست جز رقص.» (كشف المحجوب، ص۴۱۶ ، ترجمه نيكلسون).
مدتي نگذشت كه علم و فلسفه در بين مسلمين شايع شده و تشتت ناشي از ظهور فرق مختلف موجب شك و ترديد گرديد و خود اين امر سبب شد كه نهضتي مخالف نهضت علمي به وجود آيد و جماعتي راه وصول به معلوم را واردات قلبي و مكاشفه بدانند و از طرف ديگر خشكي و تعصب و تنگ حوصلگي و سخت گيري بعضي از فقهاء و اهل ظاهر معدلي ايجاب مي كرده و همين امر سبب شده كه جماعتي در مقابل آنها به عرفان و تصوف بگروند. حاصل آنكه، بتدريج افكار عارفانه در عقول مسلمين پيدا شد. يعني صوفيان بدقت و كنجكاوي در قرآن نگريسته و از قرآن دلائلي استنباط كردند.
با اينكه اين فكر يا ايدئولوژي صوفيه عقايد نظامات جامعه را بهم نمي زد، با اين حال صوفيه كمال احتياط را به كار برده همه جام به عقايد و افكار خود رنگ قرآن و حديث زدند و اصول عقايد خود را مطابق مذاق متشرعان در آوردند ولي فقهاء و متكلمان هر دو دسته به دشمني و معارضه با صوفيه برخاستند.
از دو معنایی تا چندلایگی معنا
دکترمحمود فتوحي
ابهام در نظريههاي ادبي جديد، بر خلاف ديدگاههای قدما نكوهيده نيست، بلكه ارزش محسوب ميشود. اين مقاله با بررسی پیشینة تاریخی بحث از ابهام در بلاغت قدیم و دیدگاههای امروزی نشان میدهد که ذوق زيباييشناسي در گذر زمان، به ابهام و چندمعنایی متمایل شده است. از قرن بیستم به بعد منتقدان و نظریهپردازن ادبی ابهام را جوهر ذاتي متن ادبي میدانند. مقاله با طرح بحث ارزش ابهام ادبي، ميان «دشواره» و «ابهام هنری» (چندمعنايي) فرق ميگذارد و در پی اثبات این نکته است که تفاوت ادبیات با زبان در رویکرد به ابهام و نقش و کارکرد آن به روشنی مشخص میشود. هدف اصلی مقاله تأکید بر این اصل است كه ابهام، جوهرة ادبيات است و ارزش هنري و راز ماندگاري آثار جاودانه بسته به میزان ابهام نهفته در آنهاست. اگر ابهام را از متنهاي ادبي اصيل حذف كنيم، گوهر ادبي آن را كنار گذاشتهايم. ابهام با شركت دادن خواننده در آفرينش معنا، نوعي تعامل ميان خواننده و متن ايجاد ميكند. از آنجا كه خوانندگان را در طول تاريخ به واكنش وا ميدارد، امکان گفتگوی نسلهاي مختلف با متن پيوسته فراهم میآید.
كليد واژهها: ابهام، دشواره، چندمعنايي، ادبیات
نحو (syntax) عبارت است از نظم واژهها در عبارات و جملهها، يا شيوة تركيب واژهها و رابطة آنها با ديگر عناصر جمله و نيز رابطة جملهها با هم. اما دستور (grammar) كاري فراتر از بحث در سطح جمله انجام ميدهد. بخش زيادي از تحول زبان كه در سبكهاي تاريخي و منطقهاي ديده ميشود مربوط به نحو است تا به واژه. ساخت نحوی یا نظم کلام، به واژه نقش مي دهد و زمينة را براي اجراي نقش معنايي آن فراهم مي آورد.
كيفيت نظم واژگان و ساخت نحوي يك گزاره، نسبت ميان ايدة ما و پديدهها را تعيين ميكند. وقتي کلام بر مدار نحو طبيعي زبان حرکت کند در واقع نگرش گوینده به موضوع خنثي و طبیعی است. وقتی یکی از عناصر جمله از جای طبیعی خود جابجا شود، در واقع موقعيت آن عنصر در نگاه گوینده تغيير كرده است. به قول لونگينوس «تغيير نظم طبيعي كلمات، مسير انديشه را تغيير ميدهد». تغيير نظم واژگان، نتايج معنایی کاملاً متفاوتی به بار ميآورد. هر واژهای که از جايگاه نحوي خود به جای دیگری در جمله منتقل شود موقعيت معنايياش در جمله ارتقا يا تنزل پیدا میکند. به عبارت ديگر تغییر نظم کلام رتبة عناصر زبان را ارتقاء و تنزل میدهد. معمولاً یک عنصر زبانی که در ابتداي جمله قرار گیرد، جايگاه آن والاتر میشود و مورد تأکید قرار میگیرد. مطالعات نحوی نشان ميدهد كه معنا در ساختهای نحوی مشابه چقدر ميتواند متفاوت و متحول شود.
از دست بوس میل به پابوس کرده ای
خاکت به سر ترقی معکوس کرده ای !
ترقی معکوس که عبارت رندانه و طنزآلود تنزل است , گویا از دوران صفویه به این سو رواج یافته است.وقتی می گویند فلانی ترقی معکوس کرده یعنی دستخوش ادبار و بازگشت شده و نه تنها از خود رشدی نشان نمی دهد , بلکه هر روز دچار پسرفت نیز می شود. همین اصطلاح در یک رباعی منسوب به ابوسعید ابوالخیر( متوفی ۴۴۰ ه ق) نیز آمده است :
مشهود و خفی چو گنج دقیانوسم
پیدا و نهان چو شمع در فانوسم
القصه در این چمن چو بید مجنون
می بالم و در ترقی معکوسم !
اما به قول استاد شفیعی کدکنی : ابوسعید از "شاعران بزرگی است که صاحب دیوانهای مشهورند ولی هرگز شعر نگفته اند " و آنچه در دیوانها به او منسوب است جز یکی دو رباعی در واقع از او نیست.[اسرار التوحید ، بخش اول ، مقدمه مصحح ، ص صد و پنج ] همین رباعی نیز , چنان که رباعی شناس محقق روزگار ما ،جناب سید علی میرافضلی ، بر آن اند , از یکی از شاعران دوره صفوی است ! بیدل سروده است:
ناله در ِ عجز زد ز عجز ِ رسایی
آب شد این شعله از ترقی معکوس
البته این را هم بیفزاییم که مشابه این مضمون به شکل "سیر معکوس " در سخنان شیخ محمود شبستری (متوفی ۷۲۰ ه ق) نیز سابقه دارد :
واژه هایی چون "درد" و "رنج" بی آنکه از طراوت و سرزندگی شعر قيصر امين پور بکاهند , از کلمات پربسامد در شعر او هستند.زندگی امین پور , بویژه در سالهای پایانی , آمیخته با دردی توانسوز بود. او درد را در سالهای واپسین خویش , لحظه به لحظه و در بستر ریاضتی شگفت , زندگی کرد . او خود سروده است:
من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟ (دستور زبان عشق , ص 30)
« نقد ادبی در سبک هندی » نوشته دكتر محمود فتوحی
کتابی است که پیش تر در سال ۱۳۷۹ با نام « نقد خیال » منتشر شده بود. چاپ جدید اين كتاب در سال ۱۳۸۵ به همت نشر سخن روانه بازار شده است.
فصل اول اين كتاب با عنوان « نقد ادبی در سبک هندی » به بررسی وضعیت جامعه ادبی ایران در دوران صفوی ( سال های ۹۰۰ تا ۱۲۰۰ ه . ق ) پرداخته است. دوره ای که هم زمان با شکوفایی سبک هندی است. فتوحی ضمن سخن گفتن درباره مؤلفه هایی چون « تاویل گرایی در معنی » ، « شعر اندیشی و دشوار گویی » ، « معما گویی و خلاء اسطوره » ، « جامعه ادبی » و « مجالس ادبی » به مسأله میل به مضمون نو و تازه گفتن در شعر می پردازد و نشان می دهد كه نازک بندی در خیال و توجه به ظرافت هایی که در سیاق سخن گویی وجود دارد چگونه سبب پیشرفت سخن در ایران دوران صفوی شده است .
مراسم سوگوارى حضرت سيدالشهدا(ع) از ديرباز نقشى اساسى و غير قابل انكار در فرهنگ جامعه شيعى داشتهاست و مؤلفههاى بزرگى از هويت مذهبى شيعيان ايران و جهان را شكل داده است. آنچه حضرت علی (ع) به فرزند خود آموخت، شهادت در راه سخت و طریق پر مصیبتی بود که برای نجات انسانها پیموده شد. اگر علی (ع) شهید عدالت خود شد، فرزندش حسین (ع) شهید شهامت و خصلت پهلوانی و شهیدِ ترویج حق و حقیقت در عصر خود شد. هر چند در افکار عامه این رادمرد آزاده را مظلوم خواندهاند ولی اگر واقعگرایانه به این مسأله بنگریم، درخواهیم یافت که این مرد بی بدیل در نبرد با کفری که دامنگیر آن عصر شده بود، مردانه جنگید و زندگی خود، یاران و خانوادهاش را شجاعانه در راه تبیین افکار آزادیخواهانه و منش ِدوستانه و رحم و مروت خود تقدیم بارگاه الهی نمود. اما بیان و انعکاس حرکات و رفتار امام حسین که سینه به سینه از پس تاریخ غبارآلود به دست و ذهن ما رسیده است، حکایت از داستان دیگری دارد.
باید دانست که برای حفظ این سنت الهی و شعایر مذهبی، باید غبار افکار داستانسرایان و مدیحهپردازان کم اطلاع را از صحنه نبرد کربلا بزداییم، تا آنجاکه کماطلاعی و بیاطلاعی برخی از مبلّغان و مرثیهسرایان و موضوعات خارج از تاریخ و حماسه عاشورا را به ذهن مردم وارد نکند، آنگونه که نتوانیم جوابی منطقی و عقلائی برای بیان آن رویداد بیان کنیم. و با زدودن پیرایههایی که ناخواسته به این واقعیت بزرگ بستهشده، جای هرگونه شک و شبهه را برای کسانیکه تشنه دستیابی به اصالت آن حادثه عظیم هستند، ببندیم.
شاید تا کنون بارها با اصطلاحاتی مثل : "زبان خارجی" و "زبان دوم " برخورد کرده ایم و احتمالاً این دو را هم یکی دانسته ایم، اما بد نیست بدانیم این دو اصطلاح با هم تفاوت های اساسی دارند، هم در تعریف و هم در نحوه ی یادگیری.
"زبان خارجی"، به زبانی اطلاق میشود که در خارج از جامعهای که با آن تکلم میشود، آموخته شود اما "زبان دوم"، به زبانی اطلاق میشود که در همان جامعهای که آن زبان در آن رایج است، آموخته میشود. بنابراین اگر ما انگلیسی را در ایران بیاموزیم اطلاق عنوان زبان خارجی به آن صحیح تر است و مهاجران به ایالات متحده، انگلیسی را به عنوان زبان دوم میآموزند. طبیعتاً بین یادگیری زبان انگلیسی به عنوان زبان دوم و یادگیری آن به عنوان زبان خارجی تفاوت های اساسی وجود دارد که در زیر مواردی از آن ذکر می شود:
1ـ در یادگیری زبان دوم، فرد میتواند اطلاعات ورودی را از درون و یا حتی خارج از کلاس دریافت کند.
2ـ فرد قادر است آنچه را که آموخته، بلافاصله مورد استفاده قرار دهد، درست همانگونه که کودک اولین زبان را میآموزد، که در این صورت انجام بسیاری از تمرینات طبیعی امکانپذیر است.
3ـ همچنین آنچه آموخته شده است، مانند کودک، ممکن است برای گذران در جامعه ضروری باشد. زبان دوم حتی ممکن است برای به دست آوردن شغل و حفظ آن نیز ضروری باشد.
4ـ تقریباً به همین خاطر، بزرگسالان معمولاً بیشتر مایل به یادگیری زبان دوم هستند تا زبان خارجی.
تلخیص و اقتباس از:
Grover Hudson(2000): Essential Introductory Linguistics, Blackwell Publishers
در ادبیات برای بیان مسائل و مطالب مختلف قالبهای متعدد و متنوعی وجود دارد، که شاعر به تناسب موضوع شعری قالب مناسب را برمیگزیند. قالب غزل از جمله قالبهایی است که هر موضوعی را نمیتوان در آن مطرح کرد مگر آنکه شاعر به مرتبهی استادی رسیده باشد. از جملهی این مسایل میتوان به مسائل اعتقادی، کلامی، عرفانی و ... اشاره کرد. این مسائل به لحاظ موضوع و مخاطب نیازمند شرح، بسط و تفصیل هستند که در غزل به لحاظ محدودیت ابیات باید موجز و مختصر بیان شوند. از این رو شاعر در بیان این مسائل باید سخن را به ایجاز بیان کند. در ادامهی این بحث شواهدی از این مسائل را، از دیوان حافظ، که به شیوهای ایجازگونه بیان شدهاند، نقل میکنیم.
در ميان قهرمانان جاوداني جوي، كهنتر از همه گيلگمش پهلوان حماسي بابلي و داراي منظومهاي به همين عنوان است كه داستان وي در غرب آسيا گسترده بود. او بر شهر اِرِك (يا اوروك) فرمان ميراند و وجودي دو سوم خدايي داشت با هيكلي درشت و اندامي فريبنده. دوستي به نام انكيدو داشت كه از مرگ او سخت اندوهگين شد و به نزد نياي خويش اوت نپيشتيم كه در طوفان بابل زندگي جاودانه يافته بود، رفت تا راز زندگي جاودان را از وي بپرسد. جدّش به او گفت كه مرگ، سرنوشت چارهناپذير آدمي است. با اينهمه، نشان گياهي را به وي داد كه در ته درياست و خوردن آن جواني ميبخشد. گيلگمش در بازگشت آن گياه را به دست آورد، اما وقتي در راه بر سر چاه آب سردي درنگ كرد كه خود را در آن شستوشو دهد، ماري دريايي آن گياه را دزديد و گيلگمش تهيدست و دل شكسته بازگشت.
نظری به زندگی اجتماعی روزانه ی ما نشان مـی دهد که بشــر چه تدابیـر مختلف و متعددی بـه کار می برد تا بتواند نیت و مقصود خود را به همنوعانش بفهماند و نیت و مقصود آن ها را بفهمد ؛ از اشاره های سر و دست ابرو گرفته تا علایم راهنمایی و رانندگی ، همه از جمله وسایل ارتباطی اند . پس مدار زندگی بشر بر ارتباط قرار دارد .
چنانکه میدانید زبان مهمترین وسیله ی ارتباطی بشر و پایه ی همه ی نهاد های اجتماعی اوست . در اینجا اصطلاح « زبان موسیقی » و « زبان گل ها » و « زبان تصاویر » را کنار می گذاریم ، زیرا این ها تنها استعاره هایی بیش نیستند ؛ نه موسیقی زبان است نه نقاشی نه پیکر تراشی حتی اگر این هنر ها رابطه ای هم با زبان داشته باشند ، به هر حال مفهوم « رابطه » متضمن مفهوم تفاوت و فاصله میان عناصری است که با یکدیگر رابطه دارند . اگر می گوییم که نقاشی و موسیقی زبان نیست به آن سبب است که ماده و مصالح کار آن ها با زبان یکی نیست . غرض از زبان مفهوم عادی و مصطلح این کلمه است ، یعنی – پیش از آنکه به تعریفی برسیم – ساده ترین وسیله ای که ما در زندگی روزمره برای ایجاد ارتباط با همنوعان خود در اختیار داریم و نخستین خصوصیت آن تولید اصواتی است که از دهان بیرون می آید
زبان پدیده ای متحول و زنده است که همواره در حال باز سازی خویش است. دلیل آن نیز روشن است؛ این پدیده بر بستر وجود زنده ی انسانی و ارتباطات و گستره عمل اجتماعی ، حرکت می کند در نتیجه در یک رابطه دایمی با بستر خویش متأثر از دیالکتیک تکامل و قوانین حاکم بر حرکت جامعه است .
دکتر ابوالقاسم تفضّلی
مولانا، فقیه بود. معلم و مدرس بود. مفتی امپراطوری عظیم سلجوقی بود. در کلاس درسش تفسیر قرآن، احکام فقه، فلسفه و حکمت و عرفان تدریس میکرد؛ بیش از ده هزار شاگرد و مرید داشت، اما همین مولانا در 38 سالگی، در منتهای عظمت و شهرت و معروفیت و کمال فکرت، تصادفاً یا به خواست خدا، با پیر سپید موی گمنام شصت و چند سالهای به نام شمس تبریزی دیدار کرد. درباره اولین ملاقات آنها روایتهای زیادی هست که به آنها نمیپردازیم.
آنچه مسلم است، این است که پس از دیدار و بعد از چند روز خلوت و گفتگو بین این دو بزرگ، مولانای مدرس، مولانای فقیه، مولانای معلم و مولانای مفتی، در کوچه و بازار، در کوی و برزن و مدرسه، همین که آهنگ موزونی به گوشش میرسید، به یکباره منقلب میشد، پای بر زمین میکوفت، «هی» میگفت و به رقص و چرخ میپرداخت. ماجرای چرخ مولانا در بازار زرگران، با صدای موزون چکش طلاکوبان را همه شنیدهایم و خواندهایم. همچنین، ماجرای چرخ زدنش به آهنگ «دل کو، دل کوی» جوانکی که پوست آهو میفروخت. مولانا بیاختیار شروع کرد به چرخ زدن و این غزل سرودن:
دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل!
زر کو؟ زر کو؟ زر از کجا؟ مفلس و زر!
دکتر ضیاء موّحد
در اینجا میخواهم مختصری به مسأله ریتم، سماع و شعر بپردازم و راجع به روابط اینها نکاتی عرض کنم و در کوتاهترین مدّت هم صحبت خود را تمام بکنم. معمولاً ریتم را به چند دسته تقسیم میکنند، ریتمهای ساده، ریتمهای مرکب و پیچیده که عناصری دارد و اجزایی و دیگر ریتمهای نامنظّم که بهظاهر نامنظّم است امّا در بستر منظمی از ریتمها قرار میگیرد، از شعر مثال اگر بخواهم بزنم، ریتم سادههای ریتم شعرهای متفّق ارکان است مثل فعولن، فعولن، فعولن و حتی کمتر از این، ریتمی که مرتب تکرار میشود، ریتمهای مرکب وپیچیده مختلف ارکان هستند مانند به خصوص اوزانِ نیمایی که امکان امتداد مصراعها زیادتراست و امّا آن ریتم نوع سوم، ریتم نامنظمی که بر بستر یک وزن منظم حرکت میکند. نمونهاش رامیشود در بسیاری از شعرهای بلند فروغ فرخزاد دید که از وزن اصلی انحراف پیدا میکند.یک نوع عدم توازنی با ارکان دیگر پیدا میشود، در هر صورت نوع سوم در شعر ما به وفوردیده میشود. عین همینها در موسیقی هم هست و عین همینها در رقص و سماع هم هست
دکتر کاظم محمدی وایقانی
یکی از نکاتی که خیلی در شناخت مولانا و روابط او با شمس مهم است این است که آیا اساساً آن گونه که نوشتهاند اسباب تغییر و تحول و گرایش پیدا کردن مولانا به تصوف و عرفان آیا به واقع به واسطه شمس صورت گرفته؟ و این مطلب مبنای این سخنرانی خواهد بود که این دگرگونی که مولانا را از خود بیخود کرد و آن کسی که تسبیح و سجاده داشت یکدفعه تبدیل شد به یک شیخ چرخزنِ ترانهگوی غزلسرا، آیا به واقع این تحول یکباره و در یک زمان واحد صورت گرفت، آنهم با دیدن یک فردی به نام شمس الدین ملکداد تبریزی؟
اگر اینگونه فکر بکنیم که متأسفانه اکثر منابع و مآخذی که بعد از مولانا نوشته شده و بیشتر کتابها و مقالاتی که در دورههای مختلف درباره مولانا و شمس و چگونگی تغییر و تحول زندگانی مولانا ثبت کردند، شاید مقداری سادهاندیشی باشد. و این را من از این جهت میگویم که برخی مسائل از زندگانی مولانا مفقود و گم است. این مفقود بودن برخی به خاطر غلط نوشتن مسائل تاریخی است در حوزه زندگی مولانا، و برخی عدم توجه مورخان، در طول تاریخ به ارقام و اعداد و زمانها که شاید بسیاری تصور میکنند که ما میخواهیم مولوی را بشناسم، به ما چه که او در چه سالی متولد شده، برای ما چه تفاوتی میکند که او در 38 سالگی متحول شده یا در بچگی یا در کهنسالی؟ اما سخن در این است که آیا مگر حقیقت مولانا بیرون از این گردونه مکان و زمان است؟ بی این که زمانهای مولانا را بشناسیم مگر میتوانیم اشرافی بر زندگانی، اندیشه و سلوک عرفانی مولانا داشته باشیم؟
در جوامع گستردۀ امروزی، زبانها علاوهبر اينكه در مناطق جغرافيايی گوناگون گويشهای متفاوتی دارند، درميان گروههای اجتماعی و دستههای مختلف مردم و نيز در گفتار و نوشتار متفاوتاند. چنين جوامعی، برای ايجاد ارتباط كلامی ميان افراد، ناچار از داشتن يک گونۀ زبانی فراگيرند، و آن زبانی است كه در كتابهای درسی و روزنامهها و نوشتهها و سخنرانیها و دانشگاهها و مدارس و در اخبار راديو و تلويزيون بهكار میرود. زبانشناسان اين گونۀ زبان را زبان معيار ناميدهاند. به عبارت ديگر، زبان معيار زبان نوشتاری مشترک و مطلوب عامۀ تحصيلكردگان جامعه است. با اين توضيح، واژهای كه به يكی از گروههای زير تعلّق داشتهباشد از جمله واژگان زبان معيار نيست:
شفاعت علیرغم اینکه ریشه در عقاید دینی دارد در اقوام و ملل مختلفی که حتی به هیچیک از ادیان آسمانی ایمان نداشتهاند نیز رسوخ کرده است و بیشتر جنبه اخلاقی مأخوذ از اعتقاد به جهان دیگر داشته است. اقوام و ملل ـ اعم از بت پرستان و غیره ـ معتقد بودند که زندگی آخرت نوعی از حیات دنیوی است که قانون اسباب و مسببات مادی و طبیعی در آن حاکم است، لذا انواع قربانیها و هدایا را به خدایان خود تقدیم میداشتند تا از گناهان آنها صرفنظر کرده و یا در احتیاجات آنها را کمک کنند و یا آنها را وسیله شفاعت خود قرار میدهند. آنها « فداء» یا «بدلی» برای جریم خود تهیه میکردند و یا از اشخاص و اسلحه استمداد میجستند. از این رو، زیور آلات و اسلحه را با مردگان خود دفن میکردند تا شاید از آنها استفاده یا به وسیله آن از خود دفاع کنند. حتی برخی از کنیزان را برای انس با میت و یا برخی از شجاعان را برای کمک به او همراه میت دفن میکردند، که البته قرآن کریم تمام این عقاید را غلط و باطل دانسته ولی اصل شفاعت را انکار نکرده است.
اُوِيْسيّه، نام يكى از طريقههاي صوفيه. در سدههاي 6 و 7ق به آن دسته از صوفيان كه در سلوك به شيخ و پيري معيّن انتساب نداشتند و با توسل به روحانيتِ رسول اكرم(ص) منازل سلوك را طى مىكردند و بدون واسطه، به امداد روحانى نبى پرورش مىيافتند، اويسى گفته مىشد (عطار، 28-29؛ پارسا، 15؛ جامى، 16، 502؛ ابن كربلايى، 1/510 -511؛ داراشكوه، 29-30). اين تعريف از اويسيه هرچند در همة ادوار تصوف نزد مشايخ و دانشمندان خانقاهى مقبول و پذيرفته بوده است، اما اشاراتنويسندگانصوفى دورههايبعد، همچونعبدالرحمان جامى نشان مىدهد كه اين عنوان از قرن 8ق به بعد، بر صوفى سالكى اطلاق مىشده است كه به ظاهر از شيخى متابعت و پيروي نمىكرده، و به پيرو شيخى از مشايخ گذشته متوسل مىشده، و حل مشكلات سلوك را از روحانيت او مىخواسته است؛ چنانكه بهاءالدين نقشبند از روحانيت خواجه عبدالخالق غُجدُوانى بهره مىگرفته، و اويسى ناميده شده است و زينالدين ابوبكر تايبادي با توسل به روحانيت احمد جام ژندهپيل منازل سلوك را طى كرده، و اويسى خوانده شده است و گفتهاند كه عطار نيشابوري بر اثر تجلى نور منصور حلاج بر روح او پرورش يافته، و اويسى محسوب شده است (جامى، 390، 499، 597؛ نيز نك: داراشكوه، همانجا؛ فروزانفر، 32-33).
رأي و نظر جامى را دربارة اويسيه شاگرد او - عبدالغفور لاري - اينگونه بيان كرده است كه عارف سالك اگر در پناه روحانيت يكى از مشايخ صوفيه درآيد كه آن شيخ در روزگار او زنده باشد وليكن به ظاهر او را نديده، و با جسمانيت او بيگانه باشد، باز هم اين سالك صوفىِ اويسى تواند بود (لاري، گ 4ب). اين دسته از عارفان را به آن سبب اويسى خواندهاند كه در سلوك صوفيانه، به سيرت تابعى مشهور، اويس قرنى تشبّه كردهاند (عطار، همانجا؛ جامى، 16، 390، 499، 502، 597).
از تاريخ پيدايش طريقة اويسيه اطلاع دقيقى در دست نيست. كمبود اطلاعات تاريخى دربارة اويسيان
گرد آوری: علی عظیمی (دانش آموز سوم انسانی دبیرستان خوارزمی هرسین)
متناقض نما یکی از بدیع ترین و برجسته ترین ترفندهای ادبی است. دراین تصویر ادبی دو امر متناقض بر خلاف منطق با هم اجتماع می کنند و شگفت اینکه در عین متناقض بودن ، تناقض ندارند.
دکتر سیروس شمیسا می گوید : مهمترین نوع تضاد در ادبیات متناقض نماست . اما این تناقضات با توجیهات عرفانی ، مذهبی ، ادبی ( توسل به مجاز و استعاره ) قابل توجیه است .
دکتر میر جلال الدین کزازی در کتاب زیبا شناسی سخن پارسی در باره ی تناقض می گوید : دیگر از گونه های ناسازی که نیک پندار خیز است و ارزش زیبا شناختی بسیار می تواند داشته باشد . آن است که آن را ناسازی هنری می نامیم . فرنگیان به آن پارادوکس می گویند.
به نقل از استاد گرامی دکتر محمود فتوحی
گفت: اووووووووه!چقدر فكر و فلسفه و مكتب و جهانبيني، از مغز آدميزاد بيرون آمده!
گفتم: يعني همه از مغر آدميزاد تراويده؟
گفت: نميدانم.
گفتم: كداميك بهتر توانسته انسان و هستي را چنان كه هست تفسير يا توجيه كند.
گفت: به نظرم فيلسفههاي بزرگ كاريكاتورهاي بزرگي هستند كه هر يك فقط بخشي از هستي را بزرگ كرده و به رخ ما كشيده اند.
ايدهآليسم: در نقاشي خود از انسان و جهان، بخش آرماني ذهن ما ر ا بزرگ كرده
فرويديسم: آلتي بزرگ به تصوير كشيده كه سايهاش بر هستي و انسان افتاده
هرمنوتيك: مغلطهبازي و تأويلگري ما را در بوق و سرنا كرده
فمينيسم: هستي را به هيأت زني كشيده با شلاقي بر گردة مردي.
ساختگرايي: روحها را به شكل اسكلت ساختمان ميكشند.
ساختار شكني: پتكي دارد كه هر ساختاري را درهم ميشكند. ساختارهاي غالب و قطبهاي مسلط را
فلسفة تحليلي: زباني به عظمت اورست دردهان بشريت ديده است.
رمانتيسيسم: قلبي به اندازه وال و نهنگ در سينة بشر ميبيند، ليز و پر احساس
سوسياليسم: كاريكاتوري كشيده به نام عدالت. جيبهاي همة مردم را به شكل ظروف مرتبطه تصوير كرده.
سوررئاليسم : حيات را بستر يك خواب پر تلاطم و رؤياي رنگين ميبيند كه در آن ديوانگان عاقلانند.
صوفيسم: نقطةكوچكي كشيده به اندازة خردل به نام «دل»، خدا را و انسان را و هستي را ميخواهد در آن نُقَيطة سياه ببيند! آن را سويداي وجود و مركز معرفت ميخواند.
ناتوراليسم: زندگي را به شكل يك دالان تاريك پر فاضلاب نقاشي كرده كه موش و وزغ و پلنگ و خرگوش، ماهي و سگ و شغال و انسان در آن ميلولند و همديگر را مي خورند!
راسيونالسيسم : عقل را گنده كردند به هيأت صخرهاي صلب و ستبر.
نيهليسم: جمجمهاي كشيده به شكل زمين، پوك و توخالي.
دراین نوشته ابتدا به بررسی معنای لغوی واژه ی یلدا پرداخته شده است، وجه تسمیه، علت و اهمیت این جشن در زندگی مردمان عهد باستان مورد بررسی قرار گرفت است. از پیوند مهر و میترا با فریدون پادشاه اساطیری ایران در شاهنامه و تاریخ اسطوره ای ایران سخن به میان آمده است. و درپایان شواهدی از شعرای پارسی گوی آورده شده است.